تبليغاتX
یادداشت های من
زندگی را بر اساس آنچه که تجربه کردیم ارزیابی کنیم نه آنچه که به دست آورده ایم.
مبالغه می کنند که فلان کس همه لطف است، لطف محض. پندارند کمال در آن است؛ نیست. آن که همه لطف باشد ناقص است...

هم لطف باید و هم قهر.

( مقالات شمس)

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:35  توسط مریم شرافتی  | 

صبورم...

نه خندان و نه گریان

این روزها

چقدر سکوت در جانم ته نشین شده

اما خودم را

پنهان می کنم

بغض ام را

سکوت می کنم

تنها صبورم

نه خندان و نه گریان

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:21  توسط مریم شرافتی  | 

باران می بارد

من جای خالی تو را

از یاد نبردم

حضور تو

هیچ آرزویی نیست

هنوز باران را

دوست دارم

عشق را

گرمای دستی را

دستانی را

اما

تو نیستی

و نبودنت

چیز غریبی است

هیچ چیز غریبی نیست

هیچ توهمی

حضور تو را

مکرر نمی کند


باران می بارد

دستانت را

می خوانم

گرم است...


باران می بارد

من

به یاد تو لبخند می زنم

اما

انگار تو...

هیچ گاه نبودی


باران می بارد

عشق

یادش

یادت

...

باران

مرا عاشق می کند

با تو

بی تو


باران می بارد

من اینجا هستم

همین جا

در همین آغوش گرم

و

باران می بارد...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 13:37  توسط مریم شرافتی  | 

ماه نیست که

بگیرد و باز شود

- پس از مدتی-

دلم

با سایه ی این غم ناشناس

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1391ساعت 17:53  توسط مریم شرافتی  | 

می خور که فلک بهر هلاک من و تو    قصدی دارد به جان پاک من و تو

بر سبزه نشین که عمر بسیار نماند   تا سبزه دمــــــد ز خاک من و تو


می نشناسد کسی زبـان من و تو    بیرون ز جهان است جهان من و تو

دائم چو تو با منی و من با تو به هم   دوری ز چه افتـــــــاد میان من و تو


آهی که ز دست غم بر آرم بی تو    زان آه جهان به هم برآرم بی تو

نه طاقت آنکه با تو باشم یک دم     نــه زَهره آن که دم بر آرم بی تو


بنیاد جهان غرور و سوداست همه    پنهان نتوان کرد که پیداست همه

چه رنج بری که حاصل عمر در آن     تا چشم کنی باز دریغاست همه


امروز منم به جان و تن درمانده       هم من به بلا و رنج مــــن درمانده

شوریده دلی هـــزار شور آورده      بی خویشتنی به خویشتن درمانده

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 12:32  توسط مریم شرافتی  | 

در نبودنت

نه می توانم بروم

نه بمانم

در هم شکسته

اما امیدوار...

لال می شوم پس

در قفسی که

بوی بهار نمی دهد


+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:14  توسط مریم شرافتی  | 

نمی دانم چه می شود  که گاهی اینچنین دلتنگ می شوم...

نمی دانم تقصیر توست یا من..

دلم برای تمام پیچ هایی که به تو ختم می شود تنگ شده...

هنوز هم نمی دانی دوست داشتنت با من چه می کند در این هوای آفتابی...

...

پر از حرفم این روزها اما کلمه کم دارم...

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:4  توسط مریم شرافتی  | 

من

از تنهایی های خودم

غمگین نیستم

دوستش دارم

به آن نیاز دارم

و تنها چیز خوبی که

با «هیچ کس»

تقسیم اش نمی کنم

تنهایی هایم است


تنها هستم

اما تنهایی ام را

گوشه اتاق می گذارم

گاهی که دلم می گیرد

پنجره را باز می کنم

و خورشید را تماشا می کنم

پس خورشیدم را از من نگیر

و پنجره ام را به من ببخش

پنجره ی کوچکم را

نمی دهم

خورشیدم را

نمی دهم

فقط بگذار

شب ها

در مرور خودم

ماه را بخندانم...

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1391ساعت 15:38  توسط مریم شرافتی  | 

به : م.الف

برای خاطره ی پنجم فروردین

قلب من

در سینه ام نیست

قلب من

در دستانم است

زمانی که تو را لمس می کنم

در شیارهای انگشتانم

چیزی پنهان است

این قدر پیچیده

این همه نزدیک

دقت می کنم

دوستت دارم

این رد توست

در انگشتانم

من با دستهایم

زندگی را می فهمم


+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1391ساعت 15:29  توسط مریم شرافتی  | 


مستی یک صبح بهاری

لذت بردن از نفس کشیدن

قرمز که می خواند

سبز می رقصد

و سفید نگاه که می کند

زرد می درخشد

همه چیز باهم

کنار هم

نوروز مبارک.


+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:49  توسط مریم شرافتی  |